:::::نکته:::::
انار.....
ليلي زير درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .
گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناري هزارتا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکيدند . انار ترک برداشت .
خون انار روي دست ليلي چکيد .
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد .
مجنون به ليلي اش رسيد .
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود .
کافي است انار دلت ترک بخورد .
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ ساعت 6:55 PM توسط مهشاد_ا
|