برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه از همین امروز لازم است
برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه از همین امروز لازم است

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد...
به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت ...
خوب دیدن...
خوب بودن...
خوب ماندن را...
سال نومبارک.....
روز اول فروردین که مصادف است با سالروز تولدم بر همه دوستان مبارک..... آرزوی سلامتی بهروزی و سربلندی برای همه دارم
برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه از همین امروز لازم است

والنتاین مبارک.....
والنتاین همیشه برایم عزیز بوده و هست
نه برای والنتاین بودنش بلکه بخاطر اینکه ما را بیاد دوستان خوب و فراموش نشدنی
و البته خیلی از دوستان گذشته را بیاد ما می اندازد
هر چند اگر تمام ان سالها در حسرت شاخه گلی گذشته باشد و.....
ح.ر عزیز باور کن گذشته ها دیگه برای ما هرگز برنمی گرده..... دلم می خواست ولی .....
بگذریم بهترین ها رو برات ارزو میکنم

گیریم هر خنجر که در پهلوی باورها نشست.. نوشدارویی.. شرابی.. شیونی.. شعری..
به کارش می کنی..
دل که چرکین شد ..
چه کارش می کنی؟؟؟؟؟
دی شب.....
شب از نیمه گذشته
و من بی هیچ انتظار
گیلاس لحظات خالی ام را سر می کشم

دو روزمانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
تقويمش پر شده بود
و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود
بگذارید .....می خواهم زندگی کنم
فردا دیگر دیر است..... دیر.....خیلی دیر.....
وقتی رفت .....
چیزی در درونم بی صدا شکست
خیلی سعی کردم فراموشش کنم
دور و برم را شلوغ کرده بودم
هر روز یک دوست جدید.....
هر روز یک ارتباط تازه.....
اینک دور و بر من خیلی شلوغ است
تنهایی معنایی ندارد
عید سبز شما مبارک
ستيز من تنها با تاريكي است
و برای ستيز با تاريكی
شمشير به روی تاريكی نمی كشم
فانوس می افروزم

قاصدك ، هان چه خبر آوردی؟
از كجا ، وَز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد بام و در ِ من بي ثمر مي گردی!
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری ، نه ز دَيّار و دياری ، آری !
برو آنجا كه بُوَد چشمی و گوشی با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك در دل من ، همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصِدِ تجربه های همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ !
كه فريبی تو ، فريب !
قاصدك ! هان ، ولی آخر...ای وای...
راستی آيا رفتی با باد؟
با تواَم ، آی ، كجا رفتی...های !؟
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی جايی؟
در اجاقی ، طمع شعله نمی ورزم
خُردَك شَرَری هست هنوز؟
قاصدك ،
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند...
ليلي زير درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .
گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناري هزارتا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکيدند . انار ترک برداشت .
خون انار روي دست ليلي چکيد .
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد .
مجنون به ليلي اش رسيد .
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود .
کافي است انار دلت ترک بخورد .
روز پدر مبارک.....
برای بهترین بابای دنیا
آي اي انسانها
وقتي در كوچه هاي دلتان
آواز قناري مي شنويد ،
آيا هرگز انديشيده ايد
که تفاوت اين تكرار ها در چيست ؟!
آري ... امان از وسوسه تكرار !!!
روز پدر و تولد بزرگ مرد تاریخ حضرت علی(ع) مبارک
به امید روزهای سبز آینده

خدایا!!
افسوس!!
هوا بس نا جوان مردانه سرد است.....
برای بهترین مامان دنیا
متاسفم که تا این لحظه سایت بسته بود و نتونستم برای مامان عزیزم مثل هر سال ..... بنویسم
اين صبح ، اين نسيم ،
اين سفرهی مهيا شدهی سبز ،
اين من و اين تو ،
همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ،
يکی شدند و يگانه .
اول فقط يک دل دل بود .
يک هوای نشستن و گفتن ،
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن ،
يک هنوز با هم ساده .
رفتيم و نشستيم ،
خوانديم و گريستيم ،
بعد يکصدا شديم ،
همآواز و همبغض و همگريه ،
همنفس برای باز تا هميشه با هم بودن ،
برای يک قدمزدن رفيقانه ،
برای يک سلام نگفته ،
برای يک خلوت دل خاص ،
برای يک دل سير گريه کردن ...
باری ای عشق ، اکنون و اينجا ،
هوای هميشهات را نمیخواهم ،
نشانی خانهات کجاست؟!
روز زن وروزمادر و تولد بانوی بزرگ حضرت فاطمه زهرا(ع) مبارک.....

می دانی.....
حالا بعد از آن همه سال ،
آن همه دوری ،
آن همه صبوری ...
حالا که آمدی ،
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک ،
ومن دلتنگ دیروزم ،
و دیروز دیروزها ،
نه امروز،
نه فردا ، و فرداها ،
آسمان هم که بارانیست ...!

اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانكه به جز تلخي اندوه
در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم
اي رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب؟
با خاطره ها آمده اي باز به سويم؟
گر آمده اي از پي آن دلبر دلخواه
من او نيم او مرده و من سايه ي اويم
من او نيم آخر دل من سرد و سياه است
او در دل سودا زده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه كس در همه احوال
سوداي تو را اي بت بي مهر ! به سر داشت
من او نيم اين ديده ي من گنگ و خموش است
در ديده ي او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تيرگي ي شامگه هان بود
من او نيم آري ، لب من اين لب بي رنگ
ديريست كه با خنده اي از عشق تو نشگفت
اما به لب او همه دم خنده جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده مي خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن كس كه تو مي خواهيش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم كه به ناگاه
چون ديد و چه ها كرد و كجا رفت و چرا مرد
من گور ويم ، گور ويم ، بر تن گرمش
افسردگي و سردي كافور نهادم
او مرده و در سينه من ، اين دل بي مهر
سنگي ست كه من بر سر آن گور نهادم
باید حذر كنیم.....

ازآناني كه گستاخي را شجاعت مي انگارند و مهرباني را ترس.
پرحرفي را دليل بر آگاهي، و خاموشي را از روي ناداني تعبير ميكنند.....
هر چه پیش امد برای خاطر تو بود.....
پس دلگیر نباش.....
من هم دلگیر نیستم.....

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت ؟

گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست.

دلم گرفته از ادمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن،
از ادمایی که میخوان تو مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن،
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره

به من پرخاش نكنيد كه چرا در خواب رفته بودم :
خسته بودم اما بخدا که نمرده بودم .
مي پرسيد كه چرا صدايم طنيني چنين خفه داشت ؟!
براي اينكه در خواب بلند نفس مي كشيدم .
نواي خستگي بود اما خوش آمدي نبود كه به مرگ گفته باشم !!!
خدا تورا نگه دار.....
دوستت دارم قد تمام لحظه های شمالی سالی که پشت آیینه جا گذاشتم
سال و علاقه و اقاقی و کبوتر و آیینه تحویل شدند
سیب و سبز و سکوت برایم بیاور.....
کاشکی یه روزی .. یه جایی .. یه اهی .. نگاهی ..
منو یادت بیاره باز دوباره.....
این شعر رو از اولین روز سال جدید تا این لحظه با خودم زمزم می کردم
تااینکه با توجه به تمام اتفاقاتی که تو این ۲۱ روز برام رقم خورد
و با توجه به تغییری که خیلی زیاد تو وجودم نسبت به اطرافیانم ایجاد شده.....
خوب اخرشو بگم خیلی فرق کردم نمیدونم .....
ولی فرق کردم.....
تظاهر میکنم که ترسيدهام
تظاهر میکنم به بُنبَست رسيدهام
تظاهر میکنم که پير، که خسته، که بیحواس!
پَرت میروم که عدهای خيال کنند
اميد ماندنم در سر نيست
يا لااقل .....
علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی .....!
و بر روي کاغذ سفيد
اينگونه می نویسم
چه کسي فکرش را مي کرد،
زندگي اينقدر زيبا باشد!
والبته این رو بگم که خیلی خوشحالم.....
ساکنان دریا صدای امواج را نمی شنوند چه تلخ است قصه عادت وتکرارروزمره گی.....
سال نو مبارک.....
سال نو که دیده باز می کند یک جوانه است
زندگی شگفتن جوانه هاست
خنده اش بهار پر ترانه است
سال نو مبارک ۱۰۰۰ تا
طبق معمول اول فروردین چون تولدم هست همین جا از همه دوستانی
که یادشون هست و تولدم تبریک گفتن سپاسگزارم